ایران بهمثابۀ ملّتِ خیالی: برساختِ هویّتِ ملّی
ادعای اصلی کتاب این است که تاریخنگاریِ ملّیگرا در قرنِ نوزدهم و بیستم، که تحت نفوذِ شرقشناسانِ اروپایی بود، با تاثیرگذاری بر ادیبان و روشنفکرانِ ملّیگرای ایران، به برساخت «ملت ایران» انجامید.
ادعای اصلی کتاب این است که تاریخنگاریِ ملّیگرا در قرنِ نوزدهم و بیستم، که تحت نفوذِ شرقشناسانِ اروپایی بود، با تاثیرگذاری بر ادیبان و روشنفکرانِ ملّیگرای ایران، به برساخت «ملت ایران» انجامید.
از دید وزیری، هویت ملی یک توهم تاریخی است. او شرح میدهد که چگونه برداشتهای اروپایی از ملت و ناسیونالیسم، تاریخنگاری را با نظریهی نژادی کتاب شکلگیری مفهوم هویت ملی را میکاود و استدلال میکند که برآمدنِ شرقشناسی، ایدهی نژاد آریایی، و دستهبندیهای زبانی (مانند زبان هندواروپایی و یا زبانهای ایرانی) چگونه همبسته و در راستای ایجاد و تقویت یک تاریخنگاریِ الیتیستیِ سوگیرانه و غیرواقعی بودهاند.درآمیخته است.
اسدپور بر خلاف الینگ و صالح معتقد است مسالهی قومیتها در ایران مسالهای «هویتی» و یا «فرهنگی» نیست. از دید او اینگونه اتکا بر سیاست هویت و سیاست فرهنگ در بهترین حالت میتواند فقط لایهی رویی مساله را ببیند.
پرسش اصلی این نوشته این است که آیا ایدئولوژی اسلامی تهران توانایی تطبیق با ملیگرایی را دارد؟ آیا ایران اسلامی در حفظ و ایجاد هویت ملیِ منسجم، موفق بوده است؟ آیا انقلاب اسلامی توانسته است معیارهای اسلامیاش را درون هویت افراد تزریق کند؟