بازاندیشیِ غیررسمیت و فقر/نابرابری شهری: دیدگاهی روششناختی
مهمترین دلیل ناکارآمدی گفتمان جریان غالب در مواجهه با مسئلهی نابرابری فضایی و غیررسمیت، روششناسیِ فروکاستگرایانهی آن است
مهمترین دلیل ناکارآمدی گفتمان جریان غالب در مواجهه با مسئلهی نابرابری فضایی و غیررسمیت، روششناسیِ فروکاستگرایانهی آن است
نظریهی اقتصادیِ مارکسی، نظامی دیالکتیکی، و نه متعارف را بنا میکند.
رئالیسم انتقادی بر تقدم هستی بر اندیشه تأکید، و پژوهش را از شناختشناسی به هستیشناسی منتقل میکند
در این نوشته به دنبال آن هستم تا به طور فشرده اشارهای داشته باشم به اغتشاش اپیستمولوژیک یا شناختشناسانهای که در مطالعات شهری به چشم میخورد.
اين كتاب كوچك نشانگر بخشی از مبارزهی بیامان درون (و بيرون) ماركسيسم بين جزمانديشان و نقد جزمانديشی است. اين مبارزه پايان نيافته است؛ و به شدت ادامه دارد. جزمانديشی نيرومند است، میتواند به زورِ اقتدار، دولت و نهادهايش متوسل شود.
در این نوشته بر این تمرکز میکنم که اجتماعات روستایی چگونه به قلب فرایند ایجاد شهر جهانی پرتاب شدهاند و اینکه فرایند سلب مالکیت، چگونه شکل دولت را تغییر میدهد
همانند فازهای پیشین توسعهی سرمایهدارانه، جغرافیاهای شهریشدن به شکل ژرفی نابرابر هستند ــ اما پارامترهایشان دیگر به نوعِ واحدی از فضای سکونتی محدود نمیشود، چه به عنوان یک شهر تعریف شوند، چه یک شهرـمنطقه، منطقهی مادرشهری، یا حتا یک ابرشهرـمنطقه
چیزی که ما «سیتی» مینامیم پیامدِ یک «فرایند» است که آن را «اوربانیزاسیون/شهریشدن» مینامیم
شهر به لحاظ تاریخی پدیدهای سیاسی است. البته که پیش از آن، پدیدهای است اقتصادی
مسئلهی شهری سرجمع مسائل فنی/تخصصی نیست که بتوان با اتکای به گروهی از متخصصان، آن را حل کرد. مسئلهی شهری مسئلهی اقتصاد سیاسی فضا است