این متن برگردان مقالهای با مشخصات زیر است:
Swyngedouw, “The Post-Political City,” In Bavo, Eds., Urban Politics Now. Re-Imaging Democracy in the Neoliberal City, NAI Publishers, Rotterdam, 2007, pp. 58-77.
«آدمنتوس عزیز، سرشت خودکامگی چیست؟ روشن است به گمانم؛ خودکامگی از رحم دموکراسی زاده میشود» (افلاطون، جمهور)
پولیس مرده است، زندهباد شهر خلاق!
درست در زمانی که شهر (city) زنده است و به رشد خود (دستکم در برخی فضاهایش) ادامه میدهد، پولیس بهنظر میرسد در حال احتضار است؛ پولیسی که در معنای ایدهآل یونانیْ مکان مواجهه عمومی سیاسی، محل مناظرات و مجادلات دموکراتیک، فضای اعتراض و مخالفت (غالباً رادیکال) و جای سروشکل دادن به سوبژکتیویتهی سیاسی بود. موضوع این مقاله دقیقاً همین شهر سیاستزدوده (یا پساسیاسی و پسادموکراتیک) است. در این راه وامدار ژاک رانسیر، اسلاوی ژیژک، شانتال موف، مصطفی دیکچ، آلن بدیو و دیگر منتقدانی هستم که تیر نقدشان رادیکالیسم منزهطلبانه را هدف گرفته است؛ رادیکالیسم منزهطلبانهای که در دوران سروری سیاستگذاری و سیاست شهریِ سیاستزدوده و نظم نئولیبرالیِ سرمایهداری متاخر، نظریه انتقادی و پرکسیس سیاسیِ رادیکال را عقیم و نازا کرده است. میکوشم به «امر سیاسی» جایگاهی مجدد در مباحث شهری ببخشم.
نوشتهام ۴ بخش دارد. در بخش اول تهیشدن امر سیاسی را از «پهنهی درونماندگار»[۱] میکاوم. پهنهی درونماندگار از یکسو شرط امکان پولیس است و از سوی دیگر آرایش پساسیاسی شهری را تحکیم میبخشد. ویژگی این آرایش پساسیاسیِ شهری برآمدن حکمروایی نئولیبرالیست که بهجای جدل، عدم توافق و مخالفت، مجموعهای از تکنولوژیهای حکمرانی را جایگزین کرده است؛ تکنولوژیهایی که حول موافقت، توافق و مدیریت تکنوکراتیک قوام یافتهاند. در بخش دوم به تشریح شرایط سیاستزدوده در شهرهای سرمایهداری متاخر میپردازیم. در این جا نشان خواهیم داد چگونه نظمِ بهتمامی پساسیاسی و پسادموکراتیک، تمام و کمال و البته بهشکلی ویرانگر درون بستر شهری رخنه کرده است. بخش سوم به ایضاح نظم پلیس شهریِ مبتنی بر توافقِ پساسیاسی اختصاص یافته است. استدلال خواهیم کرد که چگونه این نظم پلیسی آشکارا با ژستی/حالتی پوپولیستی درهمآمیخته؛ ژستی که اولاً دموکراسی را بیاثر میکند، دوماً بهصورت ضروری به خشونتِ فراسیاسی و طرد و حذف منتهی میشود و سوماً تمام فضاهای واقعی مداخله را فرومیبندد. در بخش پایانی میکوشم ایدهی امر سیاسی و پولیس سیاسی را از پشت هیاهوی حکمرانی توافقمحور (مشارکتی)، مدیریت تکنوکراتیک و سیاستگذاری/پلیسیگری[۲] شهریِ نئولیبرال بازیابی کنم. باور دارم از درون رخنههای موجود در بیانسجامی نظم شهری متاخر، زیادهخواهیها و شکافهایی که نظم شهری پساسیاسی برجای گذاشته است، اگر نتوان فضاهای شهری سیاسیِ اصیل را بهصورت عینی ایجاد و اشغال کرد، دستکم میتوان درباره به آنها اندیشید.
پلیس شهری در سرمایهداری متاخر
«بیسرانجام ماندن و پایان آلترناتیوهای سوسیالیستی، باعث نشد ایدههای دموکراتیک برآیند و بازسازی شوند. در عوض شاهد افول شیوههای دموکراتیک مدیریت در پهنههای محلیای بودیم که برآمده از منطق اقتصاد جهانیست. در حقیقت ضرورت اقتصاد جهانی در هیئت وضعیت مشترکی مستقر و تثبیت شد که به راست و چپ بهیکسان راه حلهای مشابهی را تحمیل کرد. توافق بر سر این راهحلها تبدیل به یگانه ارزش والای دموکراتیک شد» (Ranciere, 2004a: 3-4).
در این بخش نشان خواهیم داد سیاستگذاری (پلیسیگری) شهری در سرمایهداری متاخر نه تنها تعارضات و مخالفتها را از صحنه محو کرده، مهمتر آنکه به اسقاط امر سیاسی، بیمعناکردن «دعوی امر حسّانی» و آنچه رانسیر تولید وضعیت «پساسیاسی» و پسادموکراتیک مینامید ختم شده است. پیش از آنکه به تشریح این وضعیت پساسیاسی بپردازم لازم است قدری بر ابعاد نظم پلیسی سرمایهداری متاخر تأمل کنیم.
در بستری که سیاستگذاریهای توافقی و نئولیبرالِ اقتصادیـاجتماعی در حال اجراست، سیاستگذاری/پلیسیگری شهری در شهرهای اروپایی تغییرات چشمگیری کرده است؛ از تغییر در حوزهها و سطوح مداخله گرفته تا تغییر در ترکیب و ویژگیهای بازیگران و عوامل، ساختارهای نهادی و ابزارهای سیاستگذاری. اکنون شهرها برای تغییر سرنوشتشان باید خود را با نتایج ناشی از دگرگونیهای اقتصادیـاجتماعیِ برخاسته از سازماندهی نوین تولید و تقاضای جهانی، شبکهی کمپانیها و بازیگران فراملی، جریان جهانی پولهای داغ[۳] و سرعت شتابان بازساختیابی (و گاهی دوگانهسازی) نیروی کار همگام کنند. بر همین مبنا سیاستگذاری/پلیسیگری شهری برای همگامکردن خود با این وضعیت اقتصادیـاجتماعیِ نوین، تغییر و تحول چشمگیری پیدا کرده است. این تغییرات خبر از سیاستگذاری جدیدی میدهد؛ سیاستگذاریای که دیگر نه مانند گذشته بر بازتوزیع و تنظیم مناسبات[۴]، بلکه بر رشد اقتصادی، رقابتیکردن، کاسبکارسالاری و خلاقیت تمرکز میکند (Oatley, 1998; Roberts & Sykes, 2000). این چرخش استراتژیکِ دستورکار شهری نتیجهی برآمدن شیوهی جدیدِ حکمرانی شهری و نیز تجدیدنظر در فرم، کارکرد و حدودِ سیاستگذاری شهری است (Brindley, Rydin & Stoker, 1989; Healey et al. 1995; Swyngedouw, 2005b). بهرغم تنوع و گاه تعارضی که این شیوههای جدید حکمرانی دارند، اما وجه مشترکی که همه آنها را زیر عمود خیمهی «بازآفرینی شهری» جمع کرده، خلاقیت رقابتی، انعطافپذیری، کارآیی، کارآفرینی دولتی، شراکت راهبردی و مزایای همکارانه است (Healey, 1997; Jessop, 1998; Albrechts, 2006).
در دهه ۱۹۸۰ پروژههای بزرگمقیاس توسعه شهری در بوستون، بالتیمور و بارسلون با موفقیتهای اولیهای همراه بود. پس از آن بود که استراتژیهای توسعه شهری که محوریتش رقابت شهرها در مقیاس بینالمللی بود، به امید دستیابی به بازآفرینی اقتصادی، طرحهای شهرسازی و پروژههای [چشمگیر] بزرگمقیاس توسعه شهری (UDP) را بهعنوان اصلیترین سیاست خود انتخاب کردند. این پروژههای اسم و رسمدار اکنون در جای جای مناظر شهری قابل مشاهدهاند. پروژههای بزرگمقیاس تجسد عینیِ منطق توسعهاند؛ منطقی که این پروژهها را اصلیترین اهرم برای رشد اقتصادی و جذب سرمایه و توریست (مصرفکننده) میداند. برای مثال Potzdammer Platzبرلین، South Axis آمستردام، Kop van Zuid رتردام، Guggenheim Museum بیلبائو و یا تلاش لندن برای کسب میزبانی مسابقات المپیک ۲۰۱۲ تنها چند نمونه از بیشمار پروژههای شهریایست که متولیان شهر در دستورکار قرار دادهاند. در حقیقت پروژههای بزرگمقیاس شهری به بخش لاینفک سیاستگذاری نئولیبرال تبدیل شده تا جای رویکردهای نسبتاً سنتی بازتوزیعی را بگیرند. جستجو برای رقابتیکردن فضاها به نخستین هدف سیاستگذاری/پلیسیگری شهری تبدیل شده است تا مجدداً جایگاه شهرها را در اقتصاد جهانی تحکیم بخشند (Swyngedouw, Moulaert & Rodriguez, 2002). از این منظر، افزایش مزیت رقابتی شهرها عموماً به ارتقاء کیفیت محیط مصنوع و منطبقساختن آن با شیوههای انباشت طبقه برگزیده گره خورده است تا از این رهگذر شهر به شبکهی نخبگان فرهنگی و اقتصادی جهانی متصل شود.
بدینترتیب بازسازی فیزیکی و بهبود اقتصادی دست در دست یکدیگر حرکت میکنند. این دو غالباً فرآیندهایی کم و بیش همزمان و همپا قلمداد میشوند: مگاپروژهها به چشم بستری برای رشد اقتصادی و جهش کارکردی نگریسته میشود. البته باززندهسازی شهری به محدوده شهرها ختم نمیشود، بلکه با فرارفتن از مرزهای شهر، با بهبود منطقهای و استراتژیهای بینالمللی گره میخورد (Swyngedouw, Moulaert & Rodriguez, 2002). اجراییشدن چنین سیاستگذاری شهریای نیازمند تشکیل مجموعهای از نهادهای حکمرانی رسمی و غیررسمی بود که خارج و ورای دولت عمل کنند؛ بدین ترتیب حکمرانیـفراـدولتی قوت گرفت. نتیجه آنکه نظم پلیسی جدید برای حکمرانی و سازماندهی مناسبات اجتماعی، همراه است با قسمی منظرسازی شهری نوظهور (Mitchell, 2002; Jessop, 1998; Pegden, 1998; Hajer 2003b; Whitehead, 2003 ).
تبدیل حکمرانی به حکمرانیـفراـدولتی مصادف بود با آرایش نهادیـسازمانی جدیدی؛ سازمان حکمرانیِ نهادی و شبهـنهادیای که بر پایهی شبکهی افقی و درهمتنیدهای از سه بخش مختلف برقرار شده: بخش خصوصی (بازار)، جامعه مدنی (غالباً انجیاوها) و بازیگران دولتی (Swyngedouw, 2005a). این آرایش جدید حکمرانی از یکسو برای سیاستگذاری، مذاکره، اداره و تصمیمگیری جایگاه ویژهای به بخش خصوصی میبخشد و از سوی دیگر شأن بالایی به جامعه مدنی میبخشد تا آنچه در دوران پیشین توسط دولت مرکزی یا حکمرانی محلی اداره میشد، اینبار در مراودهی بخش خصوصی و سازمانهای مدنی حل و فصل شود. اکنون این ترکیببندی بهظاهر افقی، ریزوماتیک و چندمرکزی که در آن قدرت پخش و مرکززداییشده است، در قانونسازی، قانونگذاری و اجرای قانون در مقیاسهای مختلف جغرافیایی غالب شده است (Hajer, 2003a: 175). چنین آرایش جدید حکمرانی را میتوان هم در مقیاس شهری/محلی (مانند شرکتهای توسعه، کمیتههای جانبی، انجمن ذینفعان رسمی و غیررسمیای که در موضوعات اقتصادی، اجتماعی، زیرساختی و زیستمحیط شهری مداخله میکنند) و هم در مقیاس منطقهای و بینالمللی (از قبیل اتحادیه اروپا، سازمان تجارت جهانی، صندوق بینالمللی پول، معاهده توکیو و …) مشاهده کرد (Swyngedouw, 1997). این شیوهی حکمرانی (governance) «مشارکتی»، با شکلِ جدیدی از حکمروایی (governmentality) همراه است؛ هدایت و مدیریت رفتارها[۵] (Foucault, 1979; Lemke, 2002)؛ حکمرواییای که در آن بهکمک تکنولوژیها و ابزارهای جدید و با اتکاء به تاکتیکهای کانالیزهکردن قانونگذاریهای جمعی و اجرای تصمیمات و پلیسیگری، عقلانیت خاصی حاکم میشود: مقیاس شهری به پهنهٔ ضروریای برای تحقق چنین آرایش جدید حکمرانیای تبدیل میشود (Le Gales, 2002; Brenner & Theodore, 2002). این رویه بهنوبهی خود با دگرگونی «نظم پلیس» شهری در جهت نیل به توافقی پساسیاسی و پسادموکراتیک همراه است.
شمیتر (Schmitter, 2002: 52) حکمرانی را «روش و مکانیسمی برای مواجهه با طیف وسیعی از مسائل و منازعاتی میداند که در آن بازیگران با مذاکره و همکاری به تصمیمات الزامآور و رضایتبخشِ مشترک میرسند و آنها را اجرا میکنند». نظام حکمرانیـفراـدولتی ساختاری افقی و شبکهای دارد. این نظام بر محور رابطهای متقابل میان بازیگران مستقل اما بههم وابستهای استوار است که رویکردی توافقی[۶] به اهداف و مسائل دارند. حکمرانیـفراـدولتی بهرغم تعارضات درونی و دستورکارهای متعارضِ میان سازمانها نهادی و شرکتهای منتخب، بر درجه بالایی از اعتماد بنا شده است. این تکنولوژیهای جاریِ حکمرانی سر و کارشان با محاسبه ریسک (خود ارزیابی)، قوانین حسابداری و حسابرسیِ انضباطی و کمّی و معیارهای عملکرد بازاری است (Dean, 1999; Donzelot, 1984). همانطور که Lemke میگوید (2002: 50) این رویه «خبر از دگرگونی سیاست و بازساختیابی روابط قدرت در جامعه میدهد. آنچه ما امروز شاهدش هستیم افول یا نزول حکومت دولتی و ظرفیتهای شهرسازی نیست، بلکه حرکت از تکنیکهای رسمی حکومت به تکنیکهای غیررسمی حکومت و ظهور بازیگران جدید در این عرصه (مانند انجیاو ها) است. این تغییرات گویای دگرگونیای اساسی در معنای دولت و بازسازی روابط میان دولت و جامعه مدنی است». این تغییرات دربرگیرندهی بازسازماندهیای سه مرحلهایست (Swyngedouw, 1997; 2004):
نخست برونسپاری کارویژههای دولت از طریق خصوصیسازی و مقرراتزدایی (و تمرکززدایی). هر دوی این روشها به ناگزیر مستلزم رشد و گسترش روزافزونِ تشکیلات غیردولتی و بازارمحور و جامعه مدنی در تنظیمکردن، حکمرانی و سازماندهی مجموعهای از فعالیتهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگیست.
دوم ارتقاء مقیاس حکمرانی بهشکلی که دولت ملی هر چه بیش از پیش وظایف تنظیمی و دیگر مسئولیتهای خود را به نهادهایی حکمرانی در سطوح و مقیاسهای بالاتر (اتحادیه اروپا، صندوق بینالمللی پول، سازمان تجارت جهانی و …) میسپارد.
سوم نزول مقیاس حکمرانی به ذینفعان شبهمستقلِ «محلی» که منتهی به تنوع و تکثر محلی و افزایش میل به بهکارگیری بازیگران اجتماعی جدید در حوزه حکمرانی میشود. این نزول مقیاس حکمرانی به معنای تمرکززدایی افقی به نفع اَشکال حکمرانی در مقیاسی زیرملّی است.
این بازآراییِ سهمرحلهایِ مناسبات میان دولت، جامعه مدنی و بازار، همزمان آرایش حکمرانی را بهسوی شکل نهادیِ جدیدی از حکمرانیـفراـدولتی تغییر میدهد. بهجریان افتادن این فرآیندها بخشی از نظام حکمرانی [جدیدِ] «هدایت و مدیریت رفتار» (تمشیت رفتار) ست. بازساختیابی نظام حکمرانی بخشی از سیاست ایدئولوژیکِ نئولیبرال است که در دهههای اخیر قوام و قوت یافته. ایدئولوژی نئولیبرال سه رکن اصلی دارد: اول تمایل به برساخت سیاسیِ بازار بهعنوان نهاد اجتماعی مرجح در امر توزیع و تخصیص منابع. دوم نقد سیاستهای رفاهی دولتِ کینزی با برچسب افراطگرایی و سوم مهندسی اجتماعی امر اجتماعی در جهت نیل به مسئولیتپذیری فردی فراگیر (Harvey, 2005). این اشکال جدید حکمرانی با خود مجموعهی جدیدی از تکنولوژیهای قدرت را بهجریان میاندازد. میچل دین (Dean, 1999) از این تکنولوژیها با نام «تکنولوژیهای عاملیت» و «تکنولوژیهای عملکرد» یاد میکند. تکنولوژی عاملیت به استراتژیهایی اشاره دارد که فرد را مسئول تمام رفتارهای خویش میداند. از سوی دیگر تکنولوژی عملکرد، مجموعهای از «بنچمارکها» را به جریان میاندازد که در قالب سلسلهای از استانداردهای دولتی برای (خود)ارزیابی عملکرد تحمیل میشود. این قواعدْ شکل مشخصی از عملکرد را کانالیزه میکند. بدین ترتیب تکنولوژیهای عملکرد از انسانها «افرادی محاسبهگر» میان «فضاهایی محاسبهپذیر» میسازد که درون «رژیمهای محاسباتی» قرار گرفتهاند (Miller, 1992). بر همین سبیل، باربارا کروکشنک (1993; 1994) از بهجریان افتادن «تکنولوژیهای شهروندسازی» میگوید. تکنولوژیهای شهروندسازی بهصورت «تکنولوژیهای متنوع اعتماد بهنفس، توانمندسازی و مشاوره و مذاکرهای تعریف میشود که در هزار و یک موضوع از قبیل توسعهی محلی، ارزیابی تاثیرات اجتماعی و زیستمحیطی، کمپینهای ارتقاء سلامت، آموزشهای مختلف، پلیسیگری محلی، فائقآمدن به وابستگی و … کاربرد دارند» (Dean, 1999: 168). طنز داستان آنجاست که این تکنولوژیها توسط سمنها و دیگر نهادهای مدنیای تشویق و تکثیر میشوند که از زبان ضعفا و محرومان سخن میگویند (Goonewardena & Rankin, 2004). این بازیگران مدنی غالباً فراموش میکنند که چگونه این ابزارها به بخشی از روند تثبیتِ نظم نئولیبرال، اقتدارگرایانه و تحمیلیِ پلیس تبدیل میشوند؛ نظمی نئولیبرالی که پیاپی در مدح مدیریت شخصیِ ریسک، آیندهنگری و مسئولیت فردی آوا سر میدهد (Burchell, 1996; Dean, 1999). خلاصه شاهد برآمدن نظم پلیس شهریِ جدید بههمراه «تقسیمبندی امور حسّانی» و توزیع مجدد مکانها و کارکردها هستیم (Ranciere, 2000a). لولاهای این نظم پلیس شهری جدید بر محور «توافق»ی میگردد که در آن تمام آنانی که نامی برایشان وجود دارد و بهحساب آمدهاند، میتوانند حضور و مشارکت داشته باشند. اگرچه در این آرایش توافقی نیز منازعه و تضاد منافع و آراء وجود دارد، اما پیشاپیش توافقی گسترده پیرامون شرایط موجود و زمین بازی (تقسیمبندی امور حسّانی) شکل گرفته است؛ توافقی در باب اینکه چه کار باید کرد (برای نمونه ساخت فضایی رقابتی، خلاقانه، نوآورانه و شهریتی جهانی). این آرایش حکمرانیـفراـدولتی بهشدت توافقی است. وضعیت پساسیاسی دقیقاً به چنین نظم توافقی و بهظاهر همهشمول (دستکم برای آنانی که صدا و نامی دارند و بهحساب میآیند) گفته میشود. در ادامه این وضعیت پساسیاسی را شرح میدهیم.
وضعیت پساسیاسی
«در عصر پساسیاسیْ منازعه میان ایدئولوژیهای جهانیِ رقیبی که در آن هر کدام از احزاب بهدنبال بهدست آوردن قدرتاست جای خود را به همکاری تکنوکراتهای دانشگاهی (اقتصاددانان، متخصصان و …) و چندفرهنگگراهای لیبرال داده است؛ سازش بهصورت توافقی کم و بیش جهانی از رهگذر چانهزنی حول منافع حاصل میشود. امر سیاسی (فضای دادخواهانهای که در آن محذوفان میتوانند علیه اشتباهات/نابرابریهایی که در حقشان روا شده است اعتراض کنند) از حیز انتفاع ساقط شده است… . تعلیقِ پساسیاسیِ امر سیاسی را باید در قالب تحویل وضعیت به کارگزاران پلیسی درک کرد که در خدمت ارضاء نیازهای (توافقی) بازار و باورمندان به مدارای بشردوستانه و چندفرهنگگرایند» (Zizek, 2006: 72).
در آنچه از پی خواهد آمد نشان میدهیم چگونه نظم پلیس شهری در سرمایهداری متاخر بهکمک ساخت شکلی از حکمروایی، ساخت شکلی از تقسیمبندی امور حسّانی که حول توافق، چانهزنی مشارکتی برای منافع و پذیرش جهانیشدنِ جهانوطنی و نئولیبرال بهعنوان اصلی خدشهناپذیر، عرصه را از هرگونه مخالفت تهی و سیاسیشدن را ناممکن کرده است (یا دستکم تلاش میکند که ناممکن کند) (Badiou, 2005a).
در حقیقت اتفاقنظر وسیعی شکلگرفته است بر سر اینکه مسئلهی شهری موضوعی جدی و ضروری است و برای جلوگیری از فاجعه و فروغلطیدن شهر در بحران اقتصادی و ازهمگسیختگی اجتماعی نه تنها میتوان که باید دست به دامان «سازوکار مدیریتیـفنیِ» مناسبی شد. در همین حال بر سر اینکه هیچ آلترناتیوی جز هژمونی لیبرالِ جهانی وجود ندارد نیز همگان متفق القولاند. در این بستر، نه تنها قلمرو عمومی از مخالفت و نقد رادیکال و تنازع بنیادین تهیشده است، بلکه معیارهای حکمرانی دموکراتیک نیز متحول و جای خود را به قسمی حکمروایی خودکامه داده است (ن.ک. Swyngedouw, 2005a). در این میان ژیژک و موف مفهوم وضعیت پساسیاسی را در قالب فرماسیون سیاسیای تعریف میکنند که امر سیاسی را ناممکن و سیاسیشدن امور خرد و جزئی را ممتنع میکند (Zizek, 1999a: 35; Mouffe, 2005): «شرایط پساسیاسی طیف وسیعی از متخصصان، مددکاران اجتماعی و غیره را روی صحنه میآورد تا خواسته (و اعتراضی) را که گروههای کوچک به کلّیت وضعیت دارند، به مطالبهی صنفی و جزئی تقلیل دهد . «بههیچ وجه عجیب نیست که این انسداد خفقانآور به شورشهای خشونتآمیزِ [بهاصطلاح] «کور»ی منتهی میشود که گویی تنها راه ابراز خواسته ورای جزئیتشان است» (Zizek, 1999b: 204)». این آرایش پساسیاسی بهویژه در کشورهای اروپایی بهشکل گستردهای حاکم شده است.
بدین ترتیب پساسیاست با اداره (پلیسیگری) مسائل اجتماعی، اقتصادی و غیره سر و کار دارد؛ پساسیاست کاری میکند که راه حل این مسائل را فقط درون روابط اجتماعیِ حاکم یعنی قلمرو امر ممکن، جستجو کنیم[و به فرارفتن از آن نیاندیشیم]. ژیژک (2003: 303) میگوید «نشانه نهایی پساسیاست در کشورهای اروپایی رشد رویکرد مدیریتگرا به حکومت است: حکومت بهشکل نهادی مدیریتی بازپردازی میشود که دیگر هیچ ابعاد سیاسی ندارد و نباید داشته باشد». وضعیت پساسیاست از سیاسیشدن به آن معنایی که در یونان باستان سراغ داریم تهی شده است؛ یعنی از عمومیت بخشیدن (و کلیکردن) درخواستهای صنفی و جزئی؛ کلیتبخشیای که میخواهد از صرف چانهزنی بر سر منافع صنفی «فراتر» رود. سیاست [در عصر پساسیاسی] به چیزی تبدیل میشود که افراد انجام میدهند بدون آنکه مجبور به تقسیمکردن و جداکردن بشوند (Thomson, 2003). در این بستر، آرایش نظم پساسیاسیِ توافقمحور بهدنبال محو منازعات بنیادین و تنزل منازعات به تقابلهای فراسیاسی است. بنابراین عصری که در آن بهسر میبریم، یعنی عصر توافق، فضای اصیل سیاسیِ «عدم توافق» را از صحنه محو کرده است. البته نباید توافق را معادل صلح یا غیاب منازعهی بنیادین گرفت (Ranciere, 2005a: 8).
در این عصر مصائب و مشکلاتی مانند نظمبخشیدنِ مجدد به شهر که عموماً بهعنوان مسئله پذیرفته و آشکار میشود، باید از خلال مصالحه و ابزارهای مدیریتی و فنی حل و فصل شود. «توافق به این معنیست که فارغ از تعهدات، منافع و ارزشهای شخصی، همگان به یک شکل وضعیت را درک و آن را به یک نام مشابه خطاب میکنند. اما هیچ منازعهای بر سر آنچه باید افشا شود، آنچه درون این وضعیت از پیش تعیینشده است وجود ندارد؛ به بیان دیگر هیچ خبری از کشمکش حول خود وضعیتِ مستقر وجود ندارد» (Rancier, 2003b: §4). کلیدیترین ویژگی توافق «ابطال مخالفت است… پایان سیاست» (Ranciere, 2001: §32). واضح است که این جهان پساسیاسی از هر آنچه بوی انتخاب و آزادی دهد (جز آنچه درون توافق تحمل میشود) طفره میرود. تنها موضعِ مخالفت [که به رسمیت شناخته میشود]، موضع سنتگراها (آنهایی که به گذشته چسبیدهاند و زیر بار پذیرش نظم نئولیبرال جهانی و گریزناپذیر بودن آن نمیروند) و موضع بنیادگراهاست. از این منظر تنها راه مقابل با این دو گروه بهکارگیری خشونت لخت و برهنه است، با معلقکردن حقوق «بشردوستانه» و «دموکراتیکشان». بدین ترتیب پساسیاست بر این محور استوار شده است که یا همگان را درون نظم متکثر مبتنی بر توافق ادغام کند و یا آنهایی را که خود را خارج از توافق قرار میدهند اخراج کند. جورجو آگامبن (2005) درباره این گروه دوم مینویسد نظم پلیس، قانون را بهحال تعلیق درمیآورد؛ این گروهها فالواقع بهعنوان گروههای افراطی و تروریستی شناخته و به خارج از قانون پرتاب میشوند. این فرم فراسیاسی آنهایی را که در نظم توافقمحور «مشارکت» میکنند رودررویِ آنهایی مینشاند که خارج از این نظم سیاسی قرار گرفتهاند؛ کسانی همچون بهحاشیهراندهشدگان و مهاجران. رخدادهایی مانند شورشی که در پاییز ۲۰۰۵ در پاریس رخ داد و برخوردی که با آن شد نمونه بارزی از خشونت کلاسیکِ چنین فراسیاست شهریایست (Dikec, 2007).
حکمرانی شهری در سرمایهداری متاخر و مجادلات حول آرایش شهر، نه تنها آشکارا چنین نظم پساسیاسیای را بازتاب میدهند بلکه در حقیقت ساخت شهرهای خلاق و کارآفرین جدید، یکی از اساسیترین فضاهاییست که توافق پساسیاسی برساخته میشود؛ جاییکه که سیاست حقیقی با سرعت برق و باد جای خود را به متخصصان و اپراتورها میدهد (Zizek, 2005a: 117). بنابراین این توافقِ پساسیاسی عمیقاً واپسگراست و جلوی شکلگیری حرکتهای واگرا و متخاصم را میگیرد و اجازه نمیدهد سیاستهایی که سودای آيندهی بدیلی دارند پا بگیرند.
پوپولیسم شهری نشان بیماری عصر پسادموکراتیک
در عصر پساسیاسی پسادموکراتیک، سیاست متخاصمانه (چه از جنس چپ چه از جنس راست، یا حتی نگاههای عمیقاً واگرا که تصویری متفاوت از آینده میدهند) بهصورت ناامیدکنندهای تاریخ گذشته بهنظر میرسند. اگرچه در این دوران عدم توافق و مباحثه هنوز امکان ظهور و بروز دارد، اما اینها تنها درون بستر جاریِ توافق و اجماع رخ میدهند. وضعیت پساسیاسی درون ظرف سیاست پوپولیستیِ توافقمحور ریخته میشود تا تغییرات «مطلوب» را ایجاد کند. سیاستگذاری/پلیسیگری شهری بازتاب اعلیِٰ این ترفند پوپولیستی برای شرایط پساسیاسی پسادموکراتیک است (Crouch, 2004). به بیان دیگر پوپولیسم شهریِ عاری از سیاست، نشانهی بارز توافق نهادی پسادموکراتیک است. در اینجا ویژگیهای پوپولیسم را بهصورت خلاصه برمیشماریم (ن.ک. Cancon, 1999; Laclau, 2005; Zizek, 2005b; Swyngedouw, 2007) و نشان خواهیم داد این پوپولیسم چگونه در رویکردهای شهری غالب بازتاب یافته است.
نخست آنکه پوپولیسم از شهر (THE city) و مردم (THE people) بهعنوان یک کلِّ اجتماعی و عینی سخن میگوید. از این منظر تمام مردم را [بهیکسان] تحت تاثیر بحرانهای شهری و تمام حیات شهری را در معرض فجایع بالقوه (مانند جهانیسازی، غیررقابتیبودن، مهاجرت بیرویه) میبیند. از این رو پوپولیسم شهری اَشکال و ظهورات متفاوت و خاص حیات شهری را نادیده میگیرد، تفاوتهای ایدئولوژیک و دیگر تفاوتهای برسازنده اجتماعی را مسکوت میگذارد و با بزرگکردن یک خطر مشترک بر منازعات بنیادین حول منافع گروهها سرپوش میگذارد.
دوم آنکه پوپولیسم شهری بر سیاستِ «خود مردم عقلشان میرسد» (البته که مقوله مردم در این نگاه امری تهی و بینام باقی میماند و معلوم نیست کی و کجا هستند) استوار است که پشتش به تکنوکراسی علمی خنثی و کاذب گرم است. پوپولیسم شهری پیاپی بر طبل رابطه مستقیم میان مردم و مشارکت سیاسی میکوبد. به باور آنها این رابطه به راه حلهای خوب، اگرچه نه بهینه، میانجامد.
سوم آنکه پوپولیسم پیاپی شبح آینده آخرالزمانی و خرابآبادی را احضار میکند که اگر سریع اقدامی نکنیم کارمان تمام است. اگر بهجای اقدامی عاجل (که منظور اقدامی فنیـمدیریتیست) دست دست کنیم، آینده شهرمان بر باد خواهد رفت. پوپولیسمْ هراس آخرالزمانی و دلشوره وجودی را احضار میکند.
چهارم آنکه یکی از اصلیترین تاکتیکهای پوپولیستی این است که باور کنیم هیچ سوژه و عامل تغییری وجود ندارد (برعکسِ مارکس که پرولتاریا را و فمینیستها که زن را و یا حتی سرمایهداری نئولیبرال که «طبقه خلاق» را بهعنوان سوژه تغییر معرفی میکنند). اما در عوض مدام از شرایط و مصائب مشترک، از نیاز به عمل مشترک و همکاری سخن میگوید. در نگاه پوپولیستها هیچ چیزی تحت نام تنش درونی یا منازعات پیشبرنده داخلی در جامعه وجود ندارد. هر آنچه هست دشمن خارجی از سیارههای دیگرند؛ مهاجمانی شئگونه. فانتزی بنیادین پوپولیسم خطر متجاوز یا گروهی از متجاوزان است که داخل نظام نفوذ و آن را فاسد کردهاند. «مهاجران» یا «جهانیسازی» نمونه کلاسیک چنین دشمنان خارجی و فتیشیستیاند که برای حفظ خیر جمعی و شهر نوین باید در قبالشان دست به کار شد. از این زاویه مشکلات هرگز برآمده از خود «سیستم»، برخاسته از توزیع نابرابر روابط قدرت، از به سکوت کشاندن و بهحاشیهراندن، از شبکهی کنترل و اثرگذاری، از بیعدالتی آشکار و جریان مسمومی که در سیستم نهادینه شده نیست. بلکه همواره چیزی بیرونی و سندرومی آسیبشناختی در کار است که میتوان جراحیاش کرد و از دل سیستم بیرونش آورد بدون آنکه کل آن صدمهای ببیند.
پنجم آنکه روی صحبت پوپولیسم همیشه طبقه نخبگان است. پروژه پوپولیسم شهری همواره درخواستهایی را از طبقه حاکم دارد؛ این پروژه بهدنبال تغییر طبقات حاکم نیست، بلکه از آنها میخواهند برای این وضعیت کاری بکنند. در مقابل، سیاست غیرپوپولیستی دقیقاً بهدنبال ملغی کردن نخبگانی و تخیل امر ناممکن است….
ششم آنکه سیاست پوپولیستیِ پساسیاسی هیچ نام مشخصی ندارد (Badiou, 2005b). پوپولیسم پساسیاسیْ سیاستِ بدون نام است؛ سیاستی که تعریف و نامی مشخص نمیتوان روی آن گذاشت. از این رو مفاهیمی مبهم مانند شهر خلاق، شهر رقابتی، شهر همهشمول، شهر جهانی و شهر پایدار جای نام مشخصِ سیاست را میگیرد. رانسیر (1995) باور دارد سیاست اصیل چیزی نیست جز نامگذاری امور؛ جاییکه بینامها، بهحساب نیامدگان و در نتیجه بینمادشدگان نامی برای خود مییابند و بهحساب میآیند.
هفتم آنکه پوپولیست در قالب مجموعه مشخصی از خواستهها ابراز میشود (خلاص شدن از شر مهاجران، مالیات کمتر، مشارکت بیشتر) که در قالب همین خواستههای جزئی باقی میماند و جلوی عمومیشدن و کلیشدن را بهعنوان پروژهای شهری میگیرد. به بیان دیگر مسائل شهری هرگز به شکل وضعیتی اجتماعیـمحیطیِ نامدار و ایجابی، چشماندازی متجسم، میلی به انتظار نشسته و تخیلی در انتظار تحقق ظاهر نمیشود.
مکان دموکراسی: بازگشت به پولیس
بر اساس آنچه گفته شد اکنون میتوان پرسید سیاست دموکراتیک راستین چگونه ممکن میشود. از منظر رانسیر ژست سیاسیِ راستین یعنی بهزبان آوردن مخالف و مختلکردن، بلند کردن صدایی که تحت لوای برابری جایی برای خود در نظم موجود باز میکند، صدایی که خواهان «حضور آنهایی است که حضوری ندارند» (Ranceir, 2001:6). سیاستْ نظم پلیس را مختل میکند؛ «برهمزدن مکانهای تخصیصیافته به افراد و چیزها (یا دستکم به برخی افراد و برخی چیزها)» (Robson, 2005:5). سیاست از این منظر دیوار به دیوار آنچیزی است که رانسیر «پلیس» مینامد. وقتی از پلیس میگوییم منظور نظم فعلی چیزها و به بیان رانسیر «تقسیمبندی امور حسّانی»ست (Rancier, 2001:8). از این زاویه مفهوم پلیس به «تمام فعالیتهایی ناظر است که مکانها، نامها و کارکردها را طبقهبندی میکند» (Ranciere, 1994: 173)؛ پلیس به «نظم تثبیتشدهی حکمرانی دلالت دارد که هر فرد را در مکان «مناسب»اش درون نظم طبیعی چیزها قرار میدهد» (Dikec, 2005: 174). در چشمان پلیس «جامعه تشکیل شده است از گروههایی که به کنشی مشخص در مکانهایی مشغولاند که برای آن تخصیص یافته و با شیوهای از بودن که برای این کارها و مکانها درنظرگرفته شده» (Ranciere, 2001:21). همانطور که مصطفی دیکچ میگوید (2007: Ch.2: 5) «[مفهوم] پلیس از یکسو به اصل طبقهبندی اشاره دارد و از سوی دیگر سامانه ادارهکننده است. پلیس بر پایهی سازمانی از فضای اجتماعی استوار است که بهشکل نمادین قوامیافته؛ سازمانی که محور حکمرانی است. از این رو سرشت پلیس نه سرکوب که طبقهبندی است؛ طبقهبندی مکانها، افراد، نامها، کارویژهها، اقتدارها، فعالیتها و … (و البته نرمالیزهکردن این طبقهبندی)».
اگر تعریف پلیس را نظارت بر مکانها و کارویژهها بدانیم آنگاه «قدم اول سیاستِ راستین مختل کردن این نظارت است تا راه برای مختلکردنِ آنارشیستیِ کارویژهها و مکانها، برهمزدن طبقهبندیهای فعلیِ بیان هموار شود. صدای دموکراتیک صداییست که طبقهبندی اجتماعیِ غالبِ نقشها را برهممیزند، صدایی که تن به توزیع قدرت و اقتدار فعلی در جامعه نمیدهد» (Hallward, 2003:192). رانسیر مینویسد صدای دموکراتیک صدای «سوژههای بهجریانافتادهایست که تمام بازنماییهای فعلی از مکانها و بخشها را برهممیریزد» (Ranciere, 1998:99-100):
«در نهایت سیاست چیزی جز طبقهبندی فضاها نیست. این مکانها چیستند؟ کارکردشان چیست؟ چه کسی میتواند آنها را اشغال کند؟ اگر امر اجتماعی را طبقهبندی مکانها و نقشها بدانیم، بهنظر من کنش سیاسی همواره روی امر اجتماعی و درون آن عمل میکند. سیاست همواره دربارهی این است که بدانیم چه کسانی از امتیاز برخوردارند و بگوییم که هر مکان مشخص برای چیست و چه کاری باید در آن انجام شود» (Rancier, 2003a: 201).
بدین ترتیب هم پلیس و هم سیاست هر دو اموری عمیقاً فضاییاند، اموری که حول فضامندی و زمانمندی میگردند. رانسیر اضافه میکند:
«کردار سیاسی هرآن چیزیست که بدنها را درون مکانی که [از پیش] به آنها تخصیصداده شده جابهجا میکند؛ سیاست هر آن چیزیست که سرنوشت مکانها را دگرگون میکند. سیاست آن چیزهایی را که حق دیده شدن نداشتند روئتپذیر میکند، آن صداهایی را که به گوش ما چیزی جز پارازیتهای بیمفهوم نمیآیند، رسا و شیوا میکند؛ فعالیت سیاسی آن چیزی را که به گوش ما پارازیت میآمد، قابل فهم و شنیدن میکند (Rancier, 1998: 30). سیاست کنشیست بر اساس کنش پلیس (Rancier, 1998: 33) … سیاست درباره این است که چه چیزی باید دیده شود و چه چیزی باید گفته شود، درباره اینکه چه کسی قادر به دیدن است و ذکاوت سخن گفتن دارد، چه کسی صاحب فضاها و امکانهای زمانه است» (Rancier, 2006: 13).
از این منظر سیاست راستین چیزی جز بازترکیببندی فضا نیست؛ تولید فضا برای اداکردن جملات[۷] و سخنورزیای که پیشتر چیزی جز پارازیتهایی نارسا نبود: «کار اصلی سیاست این است که به ترکیببندی جدیدی از فضایی که میخواهد برسد. کار اصلی سیاست افشای جهان و سوژهها و عملکردهایش است. گوهر سیاست آشکار کردن مخالفت است، آشکار کردن جهانی درون جهانی دیگر» (Ranciere, 2001: Thesis 8). البته که زنجیرهی سیاسی درون فضای پلیس رخ میدهد، از خلال «بازپردازی و بازآرایی مسائل اجتماعی ، مشکلات پلیس و …». سیاست چیزی نیست جز مختلکردن نظم پلیس (Ranciere, 2003c: 7). فضا «به امری سیاسی بدل میشود … فضا با تاسیس مکانِ مواجهه توسط کسانی که نقشی در نظم «طبیعی» (یا به بیان دقیقتر، طبیعیسازیشدهی) سلطه ندارند، به بخش جداییناپذیری از فرآیند مختلکردن این نظم تبدیل میشود. از این زاویه ویژگی امر سیاسی نه صرفِ وجود روابط قدرت و یا وجود منافع متعارض، بلکه همین فضای مواجهه است؛ مواجهه بهسان دقیقهی انقطاع/اخلال در نظم مستقر» (Dikec, 2005: 172).
البته «… پلیس و سیاست درهمتنیدهاند. به سخن دیگر فضای سیاست درون فضای پلیس دوخته شده است. وقتی سیاست نظم فضایی پلیس را مورد نقد قرار میدهد، آنگاه میتوان گفت سیاست نه جدا از پلیس که از قضا بهخاطر پلیس ممکن میشود. همانطور که رانسیر میگوید (Ranciere, 1998: 33) «سیاست برپایهی پلیس عمل میکند، سیاست در مکانهایی کار میکند و با واژگانی سخن میگوید که هم برای پلیس و هم برای خود سیاست آشناست، حتی اگر این کار او بهمعنای بازتعریف واژگان و مکانها باشد». سیاست راستین در فضای پلیس آغاز میشود، از خلال فضای پلیس عمل میکند و روی فضای پلیس اثر میگذارد. سیاست اما نه درون فضای پلیس، بلکه میان فضاهایی که توسط پلیس تسخیر نشدهاند عمل میکند. فضاهایی که در فضای پلیس هیچ جایی ندارند. سیاست همان بازآرایی و ترکیببندی مجدد است؛ سیاست مجموعه کنشهاییست که فضا را بازآرایی میکند؛ بازآرایی فضاهایی که در آن [پیشاپیش] جایگاه احزاب، اعضاء و یا فقدان هر جزء توسط پلیس مشخص شده است (Ranciere, 1998: 30). این فضاهای میانی «فواصل سوبژکتیویتهسازی است: شکافهایی که میان هویتها، میان مکانها و میان موقعیتها ساخته میشود» (Dikec, 2005: 181-182).
حکمرانیـفراـدولتی در نظم پلیس شهری سرمایهداری متاخر، مکانهای عمومیِ مواجهه را از سیاست دموکراتیک راستین تهی میکند. این حکمرانی با قراردادنِ مخالفان خارج از نظم پلیس و گذاشتن آنها در فضای متناسب خودش (بهتعلیق درآوردن و ساکتکردنش)، فضاها را پاکسازی می کند. در مقابل، دموکراسی راستین چیزی نیست جز «برقرارکردن امر سیاسی بهصورت نمادین از طریق قدرت گرفتن آنانی که قدرتی نداشتهاند (انقطاعی در نظم مشروع و سلطه). دموکراسی یعنی آنانی که هرگز بهشمار نمیآمدند قدرت بگیرند: بهشمار آوردن بهشمارنیامدگان (Ranciere, 2000b: 124). شهرِسازیِ فنّیـمدیریتی و توافقمحور «نه روشی برای اجرای دموکراسی… بلکه حذف و نقض بنیان دموکراتیکِ سیاست است: مدیریت فنی و توافقمحور فقط گروههای قابل شناسایی را که منافع، خواستها، ارزشها و فرهنگهای مشخصی دارند زیر چتر خود قرار میدهد… مرکزگرایی توافقمحور از قضا با پررنگکردن تکثرِ تفاوتها و هویتها[ی رسمی] پر و بال میگیرد… بر این اساس هر چه شمار گروهها و هویتهایی که در جامعه بهشمار میآیند بیشتر باشد، نیاز به حکمرانی و مدیریت بیحدتری احساس میشود. «توافق واحد و یکّه از قضا از تکثر و چندگانگی تغذیه میکند» (Ranciere, 2000b:125 125). زنجیره سیاسیِ دموکراتیک و برابریخواهانهی اصیل نیازمند مداخله و تغییر نظم پلیس است:
«کنش سیاسیِ راستین (مداخله) فقط آن چیزی نیست که کار خود را درون چارچوب مستقر پیش ببرد، بلکه تغییر همان چارچوبی است که چگونگی امور را تعیین کرده … سیاست اصیلْ هنر امر ناممکن است (این سیاست خودِ آن عناصری را دگرگون میکند که معیار تعیین امر «ممکن» در ساختار فعلی است» (Zizek 1999b: 199).
بنابراین سیاست اصیل «دقیقهای است که در آن خواستها و مطالبات صنفی و جزئی نه فقط بهعنوان بخشی از فرآیند چانهزنی برای منافع ظاهر میشوند بلکه با فرارفتن از امور صنفی در قامت استعارهای برای بازساختیابی تام و تمامِ کلِ فضای اجتماعی ظهور میکنند» (Zizek, 1999b: 208). سیاست راستین یعنی بهرسمیتشناختن منازعه بهعنوان رکن برسازندهی وضعیت اجتماعی؛ نامیدن آنچه فضاهای شهری میتوانند به آن تبدیل شوند. سیاست راستین در حقیقت دربارهی خواست ناممکنات، ممکن ساختن امر ناممکن است. امر سیاسی فضای دادخواهیست، فضای آنهایی که بخشی از «همه» نیستند، کسانی که بهشمار نمیآیند، بیناماند، کسانی که با نقشی که نظم پلیس (نمادین، اجتماعی و دولتی) برایشان در نظر گرفته مخالفاند (Zizek, 1998). همانطور که دیکن و لاستن (2004: 9) اشاره میکنند: «سیاست از این زاویه چیزی نیست جز توانایی مناظره کردن، بهپرسش کشیدن و نوسازی بنیانهایی که منازعه سیاسی درون آن رخ میدهد؛ توانایی نقد ریشهایِ نظم موجود و مبارزه برای امری نو و بهتر. بهطور خلاصه سیاست مستلزم پذیرش تعارض و تنازع است». رویکرد مترقی و رادیکال «باید بر اولویت بیچون و چرای آنتاگونیسمِ درونی بهعنوان عنصر برسازندهی امر سیاسی تاکید کند» (Zizek, 1999a: 29).
سیاست حقیقیْ چیزی جز یک کامیونیتیِ سیاسیِ دموکراتیک نیست؛ «کامیونیتیای پر از انقطاع، پر از شکاف، بیقاعده و محلی، که از این طریق منطق برابریخواهانه زاده میشود و کامیونیتیِ پلیس را از درون قاچ میزند. کامیونیتیِ سیاسیْ کامیونیتیای از جهانهاست درون یک کامیونیتی که شکافی برای سوبژکتیویتهسازی است: شکافی که میان هویتها، میان فضاها و میان مکانها ساخته میشود. باهمـبودنِ سیاسی، قسمی درـمیانهـبودن است: میان هویتها، میان جهانها… میان انبوهی از نامها و هویتها و موقعیتها» (Ranciere, 1998: 137-138). مفهوم امر سیاسی نزد رانسیر بر محور تقسیم، نزاع و جدل میگردد (Valentine, 2005: 46). از این منظر «دموکراسی همواره خلاف آشتیِ شکافهای اجتماعی، علیه مدیریت توافقمحور و «ثبات» حرکت میکند… نقطهی ثقل دموکراسی نه رسیدن به توافق یا حفظ نظم بلکه ابداع شیوهی نو و نامشروعِ عدمتوافق، انشعاب و بینظمی است» (Hallward, 2005: 34-35). حکمروایی شهری جدید در عصر پوپولیستِ پساسیاسی، دشمن دموکراسیست. این حکمروایی تمام آن دیگرگونگی و تضارب رادیکالی را که رانسیر و دیگران گوهر برسازندهی دموکراسیِ برابریخواهانه میدانند، از درون تهی میکند.
در این راستا بدیو (2005a) معتقد است برای برآمدنِ سیاستی رادیکال باید تخیل عمیقِ جدیدی برساخت که بتواند امکانهای واقعیای را برای ظهور آیندهی متفاوت شهری فراهم سازد. از آنجاییکه که شرایط پساسیاسیِ فعلی که نگاه نئولیبرالِ توافقمحور را با رویکرد شهری آخرالزمانی درهممیآمیزد و از این ترکیب تخیل شهری خاصی را به ما میفروشد (تخیلی که مخالفت، ستیز و امکان آیندهای دیگر را منتفی میکند)، ساخت و پرداختِ روایت و تخیلی متفاوت بیش از پیش ضروری است؛ تخیلی که بتواند نیروهایی را برای محققکردن خود بسیج کند. این امر محقق نمیشود مگر با بسترسازی و نامیدن آیندهی شهریِ دیگرگون؛ مگر با تزریق امر نو و امر ممکن به قلمرو سیاست و دموکراسی؛ مگر با بهرسمیت شناختن ستیز، تفاوت و نزاع برای نامگذاری و ریلگذاری آینده. بدین ترتیب نزاع شهری نباید پشت یکدستسازیِ گفتار پوپولیستیِ شهر خلاق/جهانی محو شود، بلکه باید بهعنوان رکن برسازندهی نظم دموکراتیک جا بیافتد.
شهر جهانـمحلیِ[۸] پساسیاسی، شهری تکّهتکّه و خوش و آب و رنگ است. ادغام جهانی دست در دستِ متمایزسازی مناطق، نابرابری و توسعه مرکّب و نامتوازن حرکت میکند. از خلال تنشها، ناسازهواریها و طردشدگیهایی که درون این دگرگونی خوش آب و رنگ اما آشفته و تکّهپاره بوجود میآید، اصطکاک، سوراخ، شکاف، تِرک و فضاهای «خالی» سربرمیآورند (Swyngedouw, 2000)؛ فضاهایی که اگرچه بخش لاینفک نظم پلیس و وضعیت موجوداند اما همزمان خارج از آن قرار میگیرند. این شکافها، ترکها و فضاهای «آزاد»، درزهایی را شکل میدهند که نقاطی برای تجربهی اشکال جدید امکانهای شهریاند. درست در همین فضاهای درـمیانه[۹] (تکّهها و قطعههایی که از چشم نظم پلیس شهریِ جهانـمحلی پنهان مانده است؛ پلیسی که تمام فضاها را تنظیم، تقسیم و تعریف میکند) است که اشکال نوین پرکتیسهای فرهنگی و اجتماعی شهری ظهور میکنند؛ فضاهای درـمیانهای که اشکال نوین شهریت را در رحم خود میپروراند (Swyngedouw & Kaika, 2003). اگرچه سرمایهی جهانی منطق تمامیتبخش خود را بر شهرها و سیاستگذاری/پلیسیگری شهری تحمیل میکند، اما فضاهای «آزاد» راه و امکانهایی برای اشکال شهریِ نوین و زیستِ انسانیتر میگشایند. فضاهای آزادْ امکان تجربهی اشکال بدیل زندگی، کار و بیان را فراهم میکند، انواع جدیدی از کنشهای سیاسی و اجتماعی را بر صحنه میآورد و اقتصاد عاطفی را از نو بازپردازی میکند. در فضاهای آزاد، زیست خلاق دیگر به مدد افزایش سهام بورس و ارزش صندوقهای بازنشستگی محاسبه نمیشود. ادوارد سوجا (1996) این فضاهای آزاد را فضای سوم مینامد؛ زیستن در فضای میانهای که از میان تصور و تخیل سربرمیآورد. فضای سوم همزمان واقعی و تخیلیست، همزمان مادّی و استعاریست، همزمان فضایی بهنظم درآمده و بینظم است. البته که فضای سوم، این فضای تجربهکردنهای غیرقابل نظارت و کنترل، در چشم نخبگان چیزی نیست جز تصویر شهری ویران و مکانی آشوبزده که از نظم خارج شده و بیاخلاقی در آن غوغا میکند؛ تصویر افراطیگریهایی که باید هر چه زودتر جلویش را گرفت یا بهسرعت از آن دوری کرد (Baeten, 2001). اما درست در همین فضاهای سوم و فضاهای آزاد است که امید، آرمانهای نو، آزادی و میل فعالانه بهکار میافتد. درست در همین خلل و فرج، در همین شکافها و تِرکهای شهرِ معاصرِ شبکهای و در عین حال تکّهپاره است که ترکیب و تجمیع جدیدی از پرکتیسها سربرمیآورد؛ پرکتیسهایی که غالباً در عمیقترین لایههای طرد و شدیدترین محرومیتهای اجتماعی ظاهر میشوند. اینها حاشیههایی رادیکالاند که بخش حیاتی دموکراسی شهری قرن بیستویکمی را تشکیل میدهند. و از قضا درست همین پرکتیسها[ی حاشیهای] هستند که بهجد باید مورد توجه قرار بگیرند، پر و بال بگیرند، بهرسمیت شناخته و ارزشمند قلمداد شوند. این پرکتیسها فضای مختص خود را میطلبند؛ آنها نیازمند خلق منظرهای مادّی و فرهنگی، جغرافیاهای نمادین خودند. اینها فضاهاییاند که در آن وضعیت پساسیاسی بهپرسش کشیده و پرکتیسهایی برای دموکراسیسازی رادیکال تجربه میشود. چنین تجربیاتی میتواند امور پیشاپیش به اندیشه درآمده، نامگذاری شده و بهادراک درآمده و در یک کلام امور ممکن را دگرگون کند (Ranciere, in Levi et al, 2007: 4). این تجربهکردنها راه را برای ساخت نقشهنگاری و کارتوگرافیهای بدیلی از امور قابل اندیشیدن و قابل ادراک، امر ممکن و امر انجامشدنی هموار میکند. محققکردن این تجربیات نیازمند تخیل و خلاقیت شهری و معمارانهی چشمگیریست. مهمتر آنکه این امر نیازمند بازاندیشی در مفهوم شهروندی است؛ بازاندیشیای که تکثر هویتها را بهرسمیت بشناسد و معناها، کردارها و زندگیهای متکثر را بهصورت ریزوماتیک درهم بتند. این امر همچنین نیازمند آن است که شهروندان «جهانیـمحلیِ» جدید پولیس، افقهای شهری را بسط و گسترش دهند؛ شهروندانی که همزمان محلی و بیهیچ ترس و واهمهای جهانیاند؛ آنانی که غالباً از توافقات پساسیاسی و پسادموکراتیکی که سرنوشت شهرها را تعیین میکند حذف میشوند. از نو برقرار کردنِ پولیس بهعنوان فضایی برای مخالفت و عدم توافق، بهعنوان مکانی برای ادا کردن جملاتِ متفاوت و صدادار کردن آنانی که هرگز شنیده و دیده نشدند، درست همان کار/مکانیست که در آن سیاست راستین دموکراتیکِ شهری ظهور خواهد کرد.
***
Bibliography
Agamben, G. 2005. State of Exception. Chicago: The University of Chicago Press
Albrechts, L. 2006. Bridge the Gap: From Spatial Planning to Strategic Projects. European Planning Studies 14 (10):1487-1499
Badiou, A. 2005a. Being and Event. London: Continuum
2005b. Politics: A Non-Expressive Dialectics. Paper read at Is The Politics of Truth still Thinkable?, A conference organized by Slavoj Zizek and Costas Douzinas, 25-26 November, at Birkbeck Institute for the Humanities, Birkbeck College, London
Baeten, G. 2001. Clichés of Urban Doom: The Dystopian Politics of Metaphors for the Unequal City – a View from Brussels. International Journal of Urban and Regional Research 25 (1):55-69
Brenner, N., and N. Theodore, eds. 2002. Spaces of Neoliberalism – Urban Restructuring in North American and Western Europe. Oxford: Blackwell
Brindley, T., Y. Rydin, and G. Stoker. 1989. Remaking Planning: the Politics of Urban Change in the Thatcher Years. London: Unwin Hyman
Burchell, G. 1996. Liberal Government and Techniques of the Self. In Foucault and Political Reason: Liberalism, Neo-liberalism and Rationalities of Government, eds. A. Barry, T. Osborne and N. Rose, 19-36. London: UCL Press
Canovan, M. 1999. Trust the People! Populism and the Two Faces of Democracy. Political Studies 47:2-16
Crouch, C. 2004. Post-Democracy. Cambridge: Polity Press
Cruikshank, B. 1993. Revolutions Within: Self-Governance and Self-Esteem. Economy & Society 22 (3):327-324
1994. The Will to Empower: Technologies of Citizenship and the War on Poverty. Socialist Review 23 (4):29-55
Dean, M. 1999. Governmentality – Power and Rule in Modern Society. London: Sage
Dikeç, M. 2005. Space, Politics and the Political. Environment and Planning D: Society and Space 23:171-188
2007. Badlands of the Republic. Space, Politics and French Urban Policy. Oxford: Blackwell
Diken, B., and C. Laustsen. 2004. 7/11, 9/11, and Post-Politics. Working Paper, Department of Sociology, Lancaster University, Lancaster LA1 4YL, UK
Donzelot, J. 1984. l’Invention du Social: Essai sur le Déclin des Passions Politiques. Paris: Seuil
Foucault, M. 1979. On governmentality. Ideology and Consciousness 6:5-21
Goonewardena, K., and K. N. Rankin. 2004. The Desire called Civil Society: A Contribution to the Critique of a Bourgeois Category. Planning Theory 3 (2):117-149
Hajer, M. 2003a. Policy without Polity? Policy Analysis and the Institutional Void. Policy Sciences 36:175-195
ed. 2003b. Deliberative Policy Analysis: Understanding Governance in the Network Society. Cambridge: University Press
Hallward, P. 2003. Introduction – Jacques Rancière – Politics and Aesthetics – an Interview. Angelaki 8 (2):191-193
2005. Jacques Rancière and the Subversion of Mastery. Paragraph 28 (1):26-45
Harvey, D. 2005. Neoliberalism: A Short History. Oxford: University Press
Healey, P. 1997. Collaborative Planning: Shaping Places in Fragmented Societies. Vancouver: University of British Columbia Press
Healey, P., S. Davoudi, S. Graham, and A. Mandanipour, eds. 1995. Managing Cities, The New Urban Context. Chichester: Wiley
Jessop, B. 1998. The Rise of Governance and the Risks of Failure: the Case of Economic Development. International Social Science Journal (50):29-46
2002. The Future of the Capitalist State. Cambridge: Polity Press
Laclau, E. 2005. On Populist Reason. London: Verso
Le Galès, P. 2002. Cities: Social Conflict and Governance. Oxford: University Press
Lemke, T. 2002. Foucault, Governmentality, and Critique. Rethinking Marxism 14 (3):49-64.
Lévy, J., J. Rennes, and D. Zerbib. 2007. Jacques Rancière: “Les Territoires de la Pensée partagée”, 8 January 2007 2007 [cited 28 February 2007]. Available from http:///espacetemps.net/document2142.html
Miller, P. 1992. Accounting and Objectivity: The Invention of Calculating Selves and Calculable Spaces. Annals of Scholarship 9 (1/2):61-86
Mitchell, K. 2002. Transnationalism, Neoliberalism and the Rise of the Shadow State. Economy & Society 30 (2):165-189
Mouffe, C. 2005. On The Political, Thinking in Action. London: Routledge
Moulaert, F., A. Rodriguez, and E. Swyngedouw, eds. 2002. The Globalized City – Economic Restructuring and Social Polarization in European Cities. Oxford: University Press
Oatley, N. 1998. Cities, Economic Competition, and Urban Policy. London: Paul Chapman
Pagden, A. 1998. The Genesis of ‘Governance’ and Enlightenmen Conceptions of the Cosmopolitan World Order. International Social Science Journal 50 (155):7-15
Plato. 2003. The Republic. London: Pengiun Books
Rancière, J. 1994. Post-Democracy, Politics and Philosophy: an interview with Jacques Rancière. Angelaki 1 (3):171-178
1995. La Mésentente – Politique et Philosophie. Paris: Editions Galilée
1998. Disagreement. Minneapolis: University of Minnesota Press
2000a. Le Partage du Sensible: Esthétique et Politique. Paris: La Fabrique
2000b. Dissenting Words. A Conversation with Jacques Rancière (with Davide Panagia). Diacritics 30 (2):113-126
2001. Ten Theses of Politics. Theory & Event 5 (3).
2003a. Politics and Aesthetics: an interview. Angelaki 8 (2):194-211
2003b. Comment and Responses. Theory & Event 6 (4)
2003c. The Thinking of Dissensus: Politics and Aesthetics. In Fidelity to the Disagreement: Jacques Rancière and the Political. Goldsmith’s College: Post-Structuralism and Radical Politics and Marxism specialist groups of the Political Studies Association of the UK
2004a. Introducing Disagreement. Angelaki 9 (3):3-9.
2005a. Chroniques des Temps Consensuels. Paris: Seuil
2006. The Politics of the Aesthetics. London: Continuum
Roberts, P., and H. Sykes, eds. 2000. Urban Regeneration: A Handbook. London: Sage
Robson, M. 2005. Introduction: Hearing Voices. Paragraph 28 (1):1-12
Schmitter, P. 2002. Participation in governance arrangements: is there any reason to expect it will achieve ‘sustainable and innovative policies in a multi-level context’? In Participatory Governance: Political and Societal Implications, eds. J. Grote and B. Gbipki, 51-69. Opladen: Leske and Budrich
Soja, E. 1996. Thirdspace. Oxford: Blackwell
Swyngedouw, E. 1997. Neither Global nor Local: ‘Glocalization’ and the Politics of Scale. In Spaces of Globalization – Reasserting the Power of the Local, ed. K. Cox. New York: Guilford
2000. The Mont des Arts as a Ruin in the Revanchist City. In Vacant City – Brussels’ Mont des Arts Reconsidered, eds. B. De Meulder and K. Van Herck, 267-281. Rotterdam: NAI Publishers
2004. Globalisation or ‘Glocalisation’? Networks, Territories and Rescaling. Cambridge Review of International Affairs 17 (1):25-48
2005a. Governance Innovation and the Citizen: The Janus Face of Governance-beyond-the-state. Urban Studies 42 (11):1-16
2005b. A ‘New urbanity’? The ambiguous politics of large-scale urban development projects in European cities. In Amsterdam Zuidas – European Space, eds. W. Salet and S. Majoor, 61-79. Rotterdam: 010 Publishers
2007. Impossible/Undesirable Sustainability and the Post-Political Condition. In The Sustainable Development Paradox, eds. J. R. Krueger and D. Gibbs. New York: Guilford
Swyngedouw, E., and M. Kaika. 2003. ‘Glocal’ Urban Modernities: Exploring the Cracks in the Mirror. City 7 (1):5-21
Swyngedouw, E., F. Moulaert, and A. Rodriguez. 2002. Neoliberal urbanization in Europe: large scale urban development projects and the new urban policy. Antipode 34 (3):542-577
Thomson, A. J. P. 2003. Re-Placing the Opposition: Rancière and Derrida. Paper read at Fidelity to the Disagreement, 16-17 September, at Goldsmith’s College, University of London
Valentine, J. 2005. Rancière and Contemporary Political Problems. Paragraph 28 (1):46-60
Whitehead, M. 2003. ‘In the Shadow of Hierarchy’: Meta-Governance, Policy Reform and Urban Regeneration in the West Midlands. Area 35 (1):6-14
Žižek, S. 1998. For a Leftist Appropriation of the European Legacy. Journal of Political Ideologies 3 (1):63-78
1999a. Carl Schmitt in the Age of Post-Politics. In The Challenge of Carl Schmitt, ed. C. Mouffe, 18-37. London: Verso
1999b. The Ticklish Subject – The Absent Centre of Political Ontology. London: Verso
2002. Revolution at the Gates – Žižek on Lenin – The 1917 Writings. London: Verso
2005a. Against Human Rights. New Left Review (34):115-131
2005b. Against the Populist Temptation. Paper read at Is The Politics of Truth still Thinkable?, A conference organized by Slavoj Zizek and Costas Douzinas, 25-26 September, at Birkbeck College, University of London
2006. The Lesson of Rancière. In The Politics of the Aesthetics, ed. J. Rancière, 69-79. London: Continuum
پانویسها:
[۱] The plane of immanence
[۲] Polic(y)ing
[۳] Hot money
[۴] سیاستهای بازتوزیعی و تنظیمگری، از شاخصههای سیاست شهری در دوران دولت رفاه بهویژه در دهههای ۴۰ الی ۷۰ میلادی بود. در این دوره، حکمرانی شهری با بازتوزیع کالاهای عمومیای مانند مسکن، بهداشت و درمان و آموزش از یکطرف و با تنظیم مناسبات بازار از سمت دیگر، برای کاهش نابرابری و توزیع عادلانهی ثروت تلاش میکرد. در دهههای بعدی این سیاستها آرام آرام جای خود را به سیاستهای نئولیبرال داد (م)
[۵] Conduct of conduct
[۶] consensual
[۷] enunciation
[۸] Glocal city
[۹] In-between spaces
