دهش، میل، «آگاثون»
نانسی در متنی که خواهید خواند آگاثون را در کشاکش میان دو کرانه میجوید: اساطیری و نیهیلیستی. این کشاکش هستهی اندیشهی او دربارهی معنای جهان میشود، جهانی که در فضای میانتهی این دو سَر آرمیده است.
نانسی در متنی که خواهید خواند آگاثون را در کشاکش میان دو کرانه میجوید: اساطیری و نیهیلیستی. این کشاکش هستهی اندیشهی او دربارهی معنای جهان میشود، جهانی که در فضای میانتهی این دو سَر آرمیده است.
در «دنیای امروزی» آنچه از آن محرومیم اندیشیدن به شور مادرانه است. روانکاوی پس از فروید و با لکان عمدتاً مشغول «کارکرد پدرانه» بوده است – نیازهایش، شکستهایش، جانشینهایش و قس علی هذا. به نظر میرسد فیلسوفان و روانکاوان چندان از «کارکرد مادری» الهام نگرفتهاند، شاید به این سبب که مادربودن نه کارکرد بلکه به بیان دقیقتر نوعی شور است.
امر واقعی که خود را در آن واحد تحمیل میکند و به منصهی ظهور میآورد: یعنی وجود چیزی نیست جز به بیان درآوردن و به منصهی ظهور رساندن وجود داشتن؛ یعنی در آمدناش، در برآمدناش، وجود دارد.
مغاکْ غیریتِ محض است؛ امری ناشناخته و شناختناپذیر. باید به این غیریت بیندیشیم- دوباره دوگانهی باید و الزام. یعنی باید به دیگری در دیگریتِ مطلقش بیندیشیم. دیگریای که نمیبایست به خود فروکاسته شود.
مناسبات فضایی در همهی تاریخهای فوکو از غیریت اجتماعی را میتوان نه به مثابه هندسههای صوری بلکه همچون جغرافیاهای محتوایی درک کرد. فیلو میگوید فوکو در معرض این خطر است که انگار صرفاً «چرخشی هندسی» را وارد تاریخهای خود میکند و «عملاً معنایی انتزاعی از فضا را بالاتر از معنایی انضمانی از مکان قرار میدهد»، اما در ادامه میافزاید که تأکید او بر خاصبودگیها از این معضل خلاصش میکند.
یافتن سرنخهایی که فضامندی اندیشهی هایدگر را نشان دهند دشوار نیست. او از همان آثار اولش واژهی دازاین را بکار برد که در مقام اسم یعنی «وجود»، و در مقام فعل به معنی «آنجا بودن» است. اگر این واژه تجزیه شود، یا آن را به همراه خط تیره به شکل دا-زاین بنویسیم، چنانکه هایدگر غالباً چنین مینویسد، از نظر لغوی یعنی «آنجا-بودن»، «بودن-آنجا».
کار مارتین هایدگر برای درک پروژهی فکری آنری لوفور اهمیت بسزایی دارد. هایدگر در کنار سه متفکر تأثیرگذارِ لوفور- هگل، مارکس و نیچه- قرار دارد. منتها هایدگری که به نحوی خاص تفسیر میشود و در بوتهی نقد مارکسیستی قرار میگیرد، بر روی پایش قرار داده میشود، روی زمین قرار میگیرد و واقعی میشود.
زاغه که نام «فضای غیررسمی» را یدک میکشد، نمودگار شهر «برنامهناپذیر»ی است که بیرون از چارچوب مقررات، هنجارها و ضوابط قرار دارد. این فضاهای غیررسمی را از یک سو کانونهای غمزدهی فقر، یعنی تجلی عینی حاشیهایبودنِ اقتصادی، دانستهاند و از دیگر سو، نظمهای شهری بدیل و خودآیینی که از طریق نقشگزاری ارتجالی، ابتکار و کارآفرینی فقرای شهری به هم وصله پینه شدهاند. در هر دو مورد، شهر غیررسمی به منزلهی «دیگریِ» شهری رسمی و برنامهریزیشده قلمداد میشود.
بنابراین این تحلیل سر آن ندارد که بگوید میانجیگری نوعی چارهی فنی عام است. بلکه، با اتکا بر کار میانجیگرهای دانا، میتوانیم نسبت به طرق مختلفِ گرفتار شدن در زندانِ پیشفرضهایمان آگاه شویم، به سادهلوحی و کلبیمسلکی خود، شکستهای خود از موشکافیِ انتقادی و رفتار کردن بر اساس داوریهای مناسب، ناتوانیهایمان از تخیل و امید واقف شویم
آنچه طرح پهنهبندی ترسیم نمیکند، اما به شکلگیری آنها کمک میکند، نابرابریهای طبقاتی و جنسیتی ساختیافتهای هستند که در سازمان فضایی منطقهی شهری بازتاب یافته است.